تبليغاتX
...

...

آسمان... دلتنگ

ابرها... سرشار

و من تنها... در فصل بارانهای موسمی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 8:53  توسط طوبا آذرگشب  | 

"اینجا تمام پنجره ها رو به دیوار است..."

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 10:43  توسط طوبا آذرگشب  | 

دوست عزیزم. عزیزترین دوست من...

بیا و برای خدا اینقدر مصلحت اندیش نباش...

تو که می دانی وقتی حرف از مصلحت می شود دلم ترک برمی دارد و انگار کسی با بی رحمی خط می کشد روی روان من...

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 17:52  توسط طوبا آذرگشب  | 

خدای خوب

خدای مهربان من

خدای نور و روشنی

خدای روز و آفتاب

خدای شب

خدای ماه و ماهتاب

خدای آب

خدای چشمه و درخت

خدای گمشده میان جمله های سخت...

خدای مهربان من

جوانی مرا بگیر...

نشان زندگانی مرا بگیر...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 14:3  توسط طوبا آذرگشب  | 

خسته و دلگیر

از تو دور می شوم...

به تنهایی نزدیک...

می آیم اینجا

آنقدر می نشینم و

چشم می دوزم

تا تو بیایی...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 9:39  توسط طوبا آذرگشب  | 

اینجا سومین قله بلند ایران است. بعد از دماوند و علم کوه... با ارتفاع ۴۸۱۱ متر... هنوز عکسها را مرتب نکرده ام و گزارش برنامه را هم ننوشته ام. فقط می توانم بگویم که به غایت زیبا بود. تکه ای از بهشت... اما زیادی شلوغ بود، برای کوه چیز ناآشنایی ست. از ابتدای شاه بیل، دامنه زیبا و سرسبز سبلان را گذر جاده، قیچی کرده و دسترسی آسان تا ارتفاع ۳۶۰۰ متری به مدد حضور لندورهای مردم بومی و حضور انبوه کوهنوردان باعث بوجود آمدن مناظر غم انگیزی در این منطقه شده است. من کوهنوردان را از جمله عوامل اصلی آلودگی محیط زیست می دانم... علیرغم تمام حرفهای زیبایی که در رابطه با حفظ آن می زنند. در این بین کسانی هم هستند که برای پاکسازی می آیند اما زورشان به آن عده ی دیگر هرگز نمی چربد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 14:50  توسط طوبا آذرگشب  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 10:5  توسط طوبا آذرگشب  | 

تو از مردن می ترسی

 و 

من از افتادن...

تو افتادی

و

من

مردم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 11:16  توسط طوبا آذرگشب  | 

خیلی ها می آیند و می خواهند مربی شوند، من می خواهم شاگرد باقی بمانم. چه اشکالی دارد؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 11:14  توسط طوبا آذرگشب  | 

خاموش نشستی و دم برنیاوردی و

لحظه ها گذشت...

یک دم آواز را در حنجره شکستی و

پرواز ز خاطر رفت...

هزار بار گفته بودم به خود

آواز کن، بگو، بشکن سکوت را...

اما سکوت، سکوت تلخ من شکستنی نبود

چون بغض ته نشین شده در روزگاران من...

من سوگوار قلب بر باد رفته خویشم!

آن قلب مهربان

که جز عشق هیچ نمی دانست

و خوب می دانم آنقدر مرده ام که دیگر

"هیچ چیز مرا به شکوه رستاخیز دلخوش نمی کند..."

و می شنوم صدایی را

که به من می گوید:

تو فراموش خواهی شد...

 

پی نوشت ۱: این متن برای سالهای گذشته است. این روزها دیگر به این چیزها فکر نمی کنم یا دست کم به این شدت... اهمیتی ندارد که چه کس، مرا در چه سطحی ببیند، من کار خودم را می کنم. کنار تو، کنار خودمان... من به همین آرامشی که با تو دارم، دلخوشم.

پی نوشت ۲: احتمالا برای سوالی که "قدیمی" خواهد پرسید:

اشاره به صعود مسیری که کسی تشخیص داد در توان من نیست!!، گاهی فکر می کنم به جای "جنگندگی" باید کمی "هیاهو" داشته باشم... اینطور نیست؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 9:35  توسط طوبا آذرگشب  |